logo
29
Jul4

نوستالژي :

[بنگـــــ بنگ]
- اگه جرات داري بيا از پشت اون درخت بيرون تا يه گلوله نثارت كنم !
+ هيچ غلطي نميتوني بكني !
[بنگـــــ بنگ]
- بيا بيرون تا نشونت بدم ، قسم مي خورم كه يه گلوله تو مخت بزنم !
+ جرات نداري ، حيف كه گلوله هام تموم شد !
- باشه بيا من اسلحه رو ميزارم زمين ، تن به تن مي جنگيم ، ميزنمت تا خون بالا بياري !
+ باشه خودت خواستي !
– ماهان ، مسعود ، بياين شام حاضره !!

پي نوشت :
* چقدر دوران شيريني بود كودكي ولي افسوس كه خيلي زود گذشت . خيلي دوست دارم برگردم به اون دوران .
* كنكور رو هم به سلامتي حواله كرديم ، رفت پي كارش ، فكر مي كنم بد ندادم ، خوب بود ولي انصافا اختصاصياش سخت بود . كنكور زبان رو هم تركوندم درحد جام جهاني
* سر جلسه ما مخمون گوزيده بود ، فقط يه آب معدني بهمون دادند كه اونم انگار الان از رو اجاق برداشته بودند و داغ بود ، بعد اونطرف مراقب كه بيكار بود واسش سانديس آوردند ، كيك آوردند ، از اين تكدانه ها واسش آوردند سر آخر هم يه چايي بهش دادند .
* الان ديگه كلي احساس آرامش ، آزادي و اينا مي كنم و وقتم بسيار آزاده ، از اين به بعد بيشتر اينجا مي نويسم .

continue
14
Apr8

آدمي هستم  كه سال جديد رو  به سلامتي آغاز كرده و اون يكي قديميه رو به فراموشي سپرده است . فكر مي كنم كه يك ماهي ميشه كه نيومدم نت .  حسابي مشغوليم ديگه . مشغول چي ؟ الان مي گم

بايد عرض كنم كه روزگارم بد نيست . (تكه ناني …) كارمان شده درس خواندن و درس خواندن و … . چرا ؟ چون كه امسال بايد از به قول بعضي ها  سخت ترين لول (همون مرحله خودمون :دي) زندگي يعني كنكور كذايي عبور كنيم كه اسمش مثل خوره ميره رو اعصابم . ولي اصولا من بيدي نيستم كه به اين بادها بلرزم (آره جون خودت !)  و اصلا استرس و ترس و اين حرفا تو كت ما نميره ( شي دادااش !) ولي خوب درس مي خونم كه لااقل يه جاي خوب كه قبول بشم  كه بعدا پزشو بدم (:دي تنها دليل درس خوندم ،‌ مردم دليل دارند مي خوان به يه جايي برسند و بعد ما هم دليل داريم واسه درس خوندمون) . آخه نيست كه از بچگي تو سرمون زدند كه با بايد دكتر بشيم يا مهندس . حالا بايد جورشو بكشيم !

هيچكي نيومد بگه كه الهي بزرگ كه شدي يه كارخونه دار بزرگ ، يه كشاورز موفق ، يه مامور شهرداري خوب يا يه بيكار با شخصيت بشي !‌ همش هي گفتند اللهي كه مهندس  بشي (پسر نازم !) .  به هر حال ديگه بايد بسوزيم و بسازيم . چه ميشه كرد.  اين درس خوندن امسال باعث شد كه نه مسافرتي بريم و اصلا تعطيلات درست و حسابي داشته باشيم . (انگار كه  كه هر سال تعطيلاتم خيلي پرباره )

يادش بخير ابتدايي كه بودم معلم موضوع انشا ميداد تعطيلات تابستان يا نوروز خود را چگونه گزرانديد !  بچه ها از مسافرت و ديد و بازديد هاشون مي نوشتند . من اين وسط ميموندم كه چي بنويسم . يه مشت دروغ سر هم مي كردم كه مثلا بگم ما هم آره !  ولي چه فايده حسرت يه تعطيلات خوب و لذت بخش به دلمون موند . 

ولي خوب اين نيز بگذرد !‌ حلا چه جور بگذرد رو خدا ميدونه.

continue
4
Jan4

سال دوم دبيرستان يه معلم عربي داشتيم كه هروقت بچه ها ازش موردي يا سوالي مي پرسيدند كه مثلا فلان چيز آيا امكان داره ؟ اونم بر مي داشت مي گفت : آره دنيا دنياي احتمالاته ، هرچيزي امكان داره !

راست مي گفت واقعا دنيا دنياي احتمالاته. با اين زندگي كه ما داريم هيچ كس از آيندش خبر نداره. به عقيده من اين احتمال جز جدايي ناپذير زندگي شده . يا احتمال داره كه من درست نمي گم و شايد طور ديگه باشه. مثلا همين الان كه دارم تايپ مي كنم احتمال داره سيستم بره رو هوا يا بعد كه بخوام پابليش كنم اينترنت قطع بشه چون به اين اينترنت ايران كه اعتباري نيست !كسي چه مي دونه كه آخر چي ميشه!

پي نوشت:

با وجود اينكه از عربي و عربها خوشم نمياد! اما هميشه نمرهاي عربيم خوب بود .

continue

  • RSS
  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter

طراحی و اجرا : سورن بلاگ