logo
16
Aug14

+ آقایون ، خانوما ، چی میل دارید براتون بیارم ؟

- چای

- چای

- چای

- چای

- چای

- چای

- آب پرتقال

+ می خوای متفاوت باشی نه ؟ !

continue
29
Jul4

نوستالژي :

[بنگـــــ بنگ]
- اگه جرات داري بيا از پشت اون درخت بيرون تا يه گلوله نثارت كنم !
+ هيچ غلطي نميتوني بكني !
[بنگـــــ بنگ]
- بيا بيرون تا نشونت بدم ، قسم مي خورم كه يه گلوله تو مخت بزنم !
+ جرات نداري ، حيف كه گلوله هام تموم شد !
- باشه بيا من اسلحه رو ميزارم زمين ، تن به تن مي جنگيم ، ميزنمت تا خون بالا بياري !
+ باشه خودت خواستي !
– ماهان ، مسعود ، بياين شام حاضره !!

پي نوشت :
* چقدر دوران شيريني بود كودكي ولي افسوس كه خيلي زود گذشت . خيلي دوست دارم برگردم به اون دوران .
* كنكور رو هم به سلامتي حواله كرديم ، رفت پي كارش ، فكر مي كنم بد ندادم ، خوب بود ولي انصافا اختصاصياش سخت بود . كنكور زبان رو هم تركوندم درحد جام جهاني
* سر جلسه ما مخمون گوزيده بود ، فقط يه آب معدني بهمون دادند كه اونم انگار الان از رو اجاق برداشته بودند و داغ بود ، بعد اونطرف مراقب كه بيكار بود واسش سانديس آوردند ، كيك آوردند ، از اين تكدانه ها واسش آوردند سر آخر هم يه چايي بهش دادند .
* الان ديگه كلي احساس آرامش ، آزادي و اينا مي كنم و وقتم بسيار آزاده ، از اين به بعد بيشتر اينجا مي نويسم .

continue
3
Jan7

علي بابا مقابل غار ايستاد و گفت :‌”سيمسالا باز شو! “‌ اما درب غار تكان نخورد . دوباره گفت:‌” سيمسالامي باز شو! ” ولي بازهم درب غار تكان نخورد.

روغن را از جيبش بيرون كشيد و به لولاي آن ماليد.

براي بار سوم با متانت بيشتر تكرار كرد ” سمسالامي باز شو… !” اين بار هم درب غار  هيچ تكاني به خود نداد. مايوس به غار نگاه كرد ودر فكر فرو رفت .ناگهان صدايي از پشت درب غار شنيد.

رييس دزدان بود كه  قهقهه اي زد و گفت : «چرا بي خود صروصدا مي كني ؟! پسورد غار رو خيلي وقته عوض كردم.»

پي نوشت :

اينو تو يه كتاب خوندم .. اسمش يادم نيست

continue

  • RSS
  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter

طراحی و اجرا : سورن بلاگ