logo
44
Jul12

آدما اصولا دو دسته اند : دسته اول اونایی که تیرماه دنیا اومدند و دسته دوم اونایی که تیرماه دنیا نیومدند. طبیعتا من باید در این دسته بندی جز دسته اول باشم .

تولد 18 سالگی

18 سال پیش در چنین روزی پسر بچه ای پا به عرصه ی وجود گذاشت که بعد ها نام او را ماهان نهادند . این پسر بچه از همان طفولیت بسیار فضول و کنجکاو بود تا جایی که اطرافیانش به کرار از آینده درخشان او سخن به میان می آوردند . سالها گذشت و این کودک که حالا مردی برای خودش شده بود . خوب دیگر مردی برای خودش شده بود و همین دیگر و الباقی قضایا …

ای بابا ، چقدر زود بزرگ شدم ، خودمم نفهمیدم ، انگار همین دیروز بود ها به سیب زمینی می گفتم دیب دمینی . بچه که بودم خیلی دوست داشتم که بزرگ بشم برم قاطی آدم بزرگا ، ولی حالا می فهمم که آدم بزرگی هیچی نداره ، خود آدم بزرگا دوست دارند برگردند به دوران بچگی .

از همین الان به بچه هایی که تازه قصد دارند به دنیا بیاند می گم ، دنیا نیاین ، چه کاریه خوب ! این دنیا هیچی نداره به خدا. یه سری آدمند که واسه سیر کردن شیکمشون دارند تلاش می کنند حالا به هر قیمتی . دنیای کثیفیه .

من توی این 18 سال هیچ چیز خوبی از این به اصطلاح دنیا ندیدم. لااقل اگه خیلی دوست دارین دنیا رو ببینید سعی کنید زیاد بزرگ نشید ، همون بچه بمونید بهتره ، بچه اید کاری می کنید که دوست دارید ، عشق میکنید ، بازی می کنید ، زنده میشید ، میمیرید ، با دختر/پسر همسایه بغلی ازدواج می کنید ، نهایتا میگن بچگی کردید دیگه. از ما گفتن بود.

***

در پاورقی :

توی این 18 سال اصن جشن تولد نداشتم و گمون نمی کنم کسی امسال هم واسم جشن تولد بگیره .

توی آلبوم عکس از بچگیام پیدا نکردم به ناچار عکس چهارسالگیمو گذاشتم.

مصادف شدن جشن تولد 18 سالگی با فینال جام جهانی هم از اتفاقات جالب بود که به خاطره ها پیوست .

دوست خوبم مهدی رستمی منو به بازی پیشنویس دعوت کرده بودن با این عنوان که پست هایی که هیچ وقت منتشر نشدند و علتش که من بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که این پست ها همون بهتره که پیشنویس بمونن حالا با دلالیل کاملا شخصی . دوست داشتم در این بازی شرکت کنم اما تعداد پیشنویس ها و مطالبش جوری بود که نمی شد ، همین جا از ایشون عذر می خوام و از دعوتشون کمال تشکر رو دارم ، باشه که در بازی های بعدی ایشون شرکت کنم .

continue
21
Mar10

سال 88 با تمام بروبیاهاش داره روزهای آخرشو سپری میکنه . قبلا هم گفته بودم که امسال اصلا سال خوبی واسه من نبود . اتفاقات زیادی افتاد و کلا مسیر زندگیم عوض شد یا به قولی زندگیم دگرگون شد که بماند .

یه چیزی که واقعا تو این چند روزه بهش اعتقاد پیدا کردم اینه که بعد از هر سختی یه آسونیه یا بهتر بگم بعد از هر اتفاق بد یه اتفاق خوبه. تو این چند روزه دارم پشت هم خوش شانسی میارم و خبر های خوب میشنوم. که فک کنم باید اینو مدیون چند روز دوری از نت باشم . تو این چند روز کلا به زندگی واقعی چسپیدم و حالا هم دارم لذت میبرم و کلی به آینده امیدوار شدم . در کل همه این اتفاقات دست به دست هم داده که این ذهنیت در من به وجود بیاد که سال 89 میتونه سال خوبی باشه . یه ضرب المثل هست که میگه سالی که نکوست از بهارش پیداست . حالا همینم حکایت منه.

همه این حرفا به کنار چون شاید دیگه تا سال آینده نتونم بیام نت از همین الان پیشاپیش سال نو رو به همگی تبریک میگم ، امیدوارم که همه به آرزوهاشون برسند و سال  89  بتونه تمومه اتفاقات  و جریانات بد سال 88 روز از ذهن تمام دوستان پاک کنه .شاد، سربلند، پایدار ، سرفراز، مقاوم ، برقرار و … باشید (:D)

ماهان رحمانی (دامت برکاته :دی)

پی نوشت :

دوست خوبم مهدی منو به یک باز وبلاگی با نام نجات ماهی قرمز هم دعوت کرده بودند که از ایشون تشکر می کنم . هرچی فکر کردم نوشته خاصی به ذهنم نرسید که بخوام به عنوان یه پست و شرکت تو این بازی بنویسم . فقط اینو بگم که از بچگی دلم واسه این ماهی قرمزها که تو تنگ سرسفره هفت سین بودند ، میسوخت . چون بعد از چند روز میمردند و اونا رو توی باغچه دفن میکردم و یا اینکه اونا رو قاطی زباله ها میزاشتم دم در خونه . من با کلیت ماجرا مخالف نیستم اما چون ما خودمون شانس اینو داشتیم که یه زمانی خوشحال باشیم که ماهی قرمزداریم و تمام دغدغمون این باشه که غذا بهشون چی بدیم ، پس نمی تونیم نسل امروز و نسل آینده رو از داشتن یه همچین خوشحالی منع کنیم.

اینو هم اضافه کنم که یه چند سالی هست که ماهی قرمز سر سفره هفت سین نداشتیم.

continue
8
Jan30

یه چند وقتی میشه اوضاع خیلی بهم ریخته . اصلا بر وفق مراد نیست . خیلی دپرسم نمی دونم چرا ! حوصله هیچ کاری ندارم . امتحانات رو هم که خراب کردم . نمرات در حد 10 ، 11 ایناست . خیرسرم پشت کنکور هم هستم ولی حس درس خوندن نیست . نمی دونم این نیز کی بگذرد !

سوای اینا دوست خوبم علیرضا منو به یه بازی وبلاگی دعوت کردند که منم دعوتشون رو قبول می کنم و تو بازی شرکت می کنم .

اولين بازي اينه كه بگين وقتي شما مي ياين به اينترنت پايه ي اصلي كاراتون چيه و چه سايت هايي رو هميشه باز مي كنين ?!

وقتی که کانکت میشم ، طبق معمول جی تاک میاد بالا و ایمیل های جدیدم رو نشون میده که اگه ایمیل داشته باشم اول میرم سراغ اونا و ایمیل می خونم و اگه نیاز به جواب داشته باشه جواب میدم . وبلاگ خودمو میارم بالا و کامنت ها و اینا رو نیگا میندازم . گودر هم نمیشه که نیگاه نندازم و این یکی از کارایی که نمیشه از خیرش بگذرم . توییتر هم هست که توییت های دوستان رو می خونم و توییت می کنم . یه سری وبلاگ هم هست که اگه تو گودر آیتم جدید داشته باشند میرم توی وبلاگشون و کامنت میزارم .. همیناست دیگه فکر کنم …

دومين بازي اينكه بگين شما تو ايميلتون معمولا چه ايميل هايي به طور ثابت براتون مي ياد ؟ ( تا حد امكان )

اصولا ایمیل هام در مورد اینه که فلانی شما رو تو توییتر فالو کرده یا تو فیس بوک فلانی شما را به عنوان دوست اضافه کرده ، بهترین های هفته تو فرند فید هم میاد . گهگاهی هم از دوستان ایمیل میاد که سلام چه طوری به یادتم و از این حرفا ، از یه سری سایت دیگه هم ایمیل میاد که از خیرش میگذرم.

تو سومين بازي هم بايد بگين اگه شما اهل توييتر هستين و صداي جيك جيك و دوست دارين توييتاتون تو چه مايه هاييه؟!

اهل توییتر هستم شدید . بعضی وقتا که دسترسی ندارم به اینترنت با گوشیم توییت می کنم و توییت می خونم . تویت هام طنز زیاده ، حرف های عشقولانه و کلا چیزهاییه ارزش پست شدن تو وبلاگ رو ندارند. اگه توی توییت هام هم بگردی  جمله ای که دارم فلان آهنگ رو گوش میدم هم خیلی زیاده که اغلب یا مال سیاوش قیمشی ، یاس و … ایناست.

خوب اینم از این بازی وبلاگی که ما رو دعوت کرده بودند .

حالا منم از تمام دوستانی که دارند این پست رو می خونن دعوت می کنم که شرکت کنند . اسم شخص خاصی به ذهنم نمیرسه . خلاصه بازی جالبیه شرکت کنید . البته اونایی که می خواستم دعوت کنم خود علیرضا دعوت کرده بود.

continue

  • RSS
  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter

طراحی و اجرا : سورن بلاگ