logo
21
Mar10

سال 88 با تمام بروبیاهاش داره روزهای آخرشو سپری میکنه . قبلا هم گفته بودم که امسال اصلا سال خوبی واسه من نبود . اتفاقات زیادی افتاد و کلا مسیر زندگیم عوض شد یا به قولی زندگیم دگرگون شد که بماند .

یه چیزی که واقعا تو این چند روزه بهش اعتقاد پیدا کردم اینه که بعد از هر سختی یه آسونیه یا بهتر بگم بعد از هر اتفاق بد یه اتفاق خوبه. تو این چند روزه دارم پشت هم خوش شانسی میارم و خبر های خوب میشنوم. که فک کنم باید اینو مدیون چند روز دوری از نت باشم . تو این چند روز کلا به زندگی واقعی چسپیدم و حالا هم دارم لذت میبرم و کلی به آینده امیدوار شدم . در کل همه این اتفاقات دست به دست هم داده که این ذهنیت در من به وجود بیاد که سال 89 میتونه سال خوبی باشه . یه ضرب المثل هست که میگه سالی که نکوست از بهارش پیداست . حالا همینم حکایت منه.

همه این حرفا به کنار چون شاید دیگه تا سال آینده نتونم بیام نت از همین الان پیشاپیش سال نو رو به همگی تبریک میگم ، امیدوارم که همه به آرزوهاشون برسند و سال  89  بتونه تمومه اتفاقات  و جریانات بد سال 88 روز از ذهن تمام دوستان پاک کنه .شاد، سربلند، پایدار ، سرفراز، مقاوم ، برقرار و … باشید (:D)

ماهان رحمانی (دامت برکاته :دی)

پی نوشت :

دوست خوبم مهدی منو به یک باز وبلاگی با نام نجات ماهی قرمز هم دعوت کرده بودند که از ایشون تشکر می کنم . هرچی فکر کردم نوشته خاصی به ذهنم نرسید که بخوام به عنوان یه پست و شرکت تو این بازی بنویسم . فقط اینو بگم که از بچگی دلم واسه این ماهی قرمزها که تو تنگ سرسفره هفت سین بودند ، میسوخت . چون بعد از چند روز میمردند و اونا رو توی باغچه دفن میکردم و یا اینکه اونا رو قاطی زباله ها میزاشتم دم در خونه . من با کلیت ماجرا مخالف نیستم اما چون ما خودمون شانس اینو داشتیم که یه زمانی خوشحال باشیم که ماهی قرمزداریم و تمام دغدغمون این باشه که غذا بهشون چی بدیم ، پس نمی تونیم نسل امروز و نسل آینده رو از داشتن یه همچین خوشحالی منع کنیم.

اینو هم اضافه کنم که یه چند سالی هست که ماهی قرمز سر سفره هفت سین نداشتیم.

continue
6
Feb10

این توییت شماره 1388 منه . منو یاد خوده سال 1388 انداخت . سالی که اصلا خوب نبود واسم [+]

سال 88 اصلا سال خوبی نیود (لااقل برای من ). اولش اون انتخـــابـــات کذایی که همه در جریان اتفاقاتش هستند و اون کسی که من می خواستم نشد . یه مدتی هم که نمیدونم چی شد کلا افسرده شدم که بعضی روزا آرزوی مرگ می کردم (دلیلش رو نمی دونم) . کمی بعد مادربزرگ عزیزم رو از دست دادم، و این چیزی نبود که به سادگی باهاش کنار بیام. 1 ماه  هم که بنا به دلایلی سر کلاس نرفتم و کلی از درس عقب افتادم و بعدش هم من که تا اون موقع اصلا نمی دونستم تجدید چی هست ، از 3 تا درس میوفتم . توی فوتبال انگشت کوچیک دست چپم میشکنه. این وسط جریانات زیادی هم اتفاق افتاد که نمیشه اصلا به زبون آورد.

هنوز حدود 1 ماه دیگه مونده . معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته تو این مدت .خدا خودش ختم به خیر کنه . البته یه قانونی هم هست که میگه بعد از هر بدشانسی و اتفاق بد یه اتفاق خوب در راهه .خیلی دوست دارم زودتر تموم بشه شاید سال جدید خوش یمن باشه .

continue

  • RSS
  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter

طراحی و اجرا : سورن بلاگ